تبليغاتX
مهدی هادی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:31  توسط نیستی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:38  توسط نیستی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:32  توسط نیستی | 

دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ .

من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت.

خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه .

خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....

سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.

و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.

يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.

خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.

و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:19  توسط نیستی | 

اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

  

بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

 

 اي رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمده اي باز به سويم؟

  

گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه

من او نيم او مرده و من سايه ي اويم

 

 من او نيم آخر دل من سرد و سياه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

 

 او در همه جا با همه كس در همه احوال

سوداي تو را اي بت بي مهر !‌ به سر داشت

 

 من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است

در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود 

 

 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تيرگي ي شامگهان بود 

 

 من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ

ديري ست كه با خنده يي از عشق تو نشكفت

 

 اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت

 

 بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد 

 

 او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه

چون ديد و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد

 

 من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش

افسردگي و سردي ي كافور نهادم

 

 او مرده و در سينه ي من ،‌ اين دل بي مهر

سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم

  

 سيمين بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 18:53  توسط نیستی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست

هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

پیوندهای روزانه
معاد بافق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان